علاء الدوله سمنانى

مقدمه 19

مصنفات فارسى ( فارسى )

خداى تعالى فرمايد كه اين بيست و چهار هزار فرسنگ را به تو مىدهم و هزار سال ترا عمر باشد و چون بميرى ترا از هيچ نپرسم و به بهشت درآرم ، من مملكت را از خداى قبول نكنم و ترك اين راه و لذت كه در آنم نگيرم ، تو مرا چه توانى داد ؟ چون اين بشنيد دانست كه كار نوعى ديگر است ، اميد منقطع كرد تا آنگاه كه كار به جايى رسيد كه بىاجازت او از آنجا برفتم » . عم من به ارغون از رفتنم اطلاع داد ، ارغون گفته بود كه كسى در پى او بفرستيد اگر به بغداد برود منع كند . من به سمنان رفتم و عرض حال بنوشتم و به اخى شرف الدين سمنانى دادم كه به شيخ عبد الرحمن اسفراينى برساند . چون اخى شرف الدين نامه و گزارش احوالم را به شيخ رسانيد ، شيخ تعجب كرده بود ، و جوابم نوشت كه « تعبير واقعات تو به دست اخى شرف الدين خواهم فرستاد ، آمدن تو به بغداد حاجت نيست كه معنى من پيش تو حاضر است » . بعد از آن در اواخر شعبان اخى شرف الدين بيامد و مكتوب شيخ ما را بياورد كه در آن مرا اجازه داده بود كه به خلوت درآيم . هم به دست اخى خرقه‌اى ملمع برايم فرستاده بود . خرقه را پوشيدم و به اربعين موسوى درآمدم و عجايبها ديدم و اشتياقم به ديدار شيخ افزونتر گشت ، تا آنكه در بيست و هشت سالگى پنهان از ارغون و شحنگان او روانهء بغداد شدم و شيخ خود را ديدار كردم و او مرا تلقين ذكر كرد و به خلوت نشاند و سپس به زيارت كعبه فرستاد . در بازگشت از كعبه به سال 789 هجرى بارى ديگر شيخم را ملاقات كردم ، و به دستور او در شونيزيه بغداد به خلوت نشستم ، و چون بيرون آمدم ، شيخ امر كرد به مراجعت به سمنان و مشغول گشتن به خدمت والده ، و اجازت فرمود به ارشاد سالكان راه حق . چون به سمنان آمدم ، به ارشاد مشغول شدم ، طالبان از همه طرف روى به خانقاه من آوردند و من هر يك را مطابق استعدادى كه داشت به سير و سلوك مشغول گردانيدم ، به‌طورىكه بعضى از آنان از واصلان حق شدند . * * *